سلام دوستای گلم !!
خوبید؟؟
چیزی شده ؟
از دست من ناراحتید؟
ببخشید توروخدا ...
بچه ها منو حلال کنید من فرداصبح دارم میرم مکه ...
توروخدا اگه توی این وب که باهم لحظه های خوب و بدو داشتیم ...
هممون هدفمون فقط حمایت از کسی بود که مثل دادش نداشتم دوسش داشتم ودارم ...
دیگه اگه خوبی و بدی از ما دید حلال کنید دوستای عزیزم....
خوش به حالتون که لحظه ی سال تحویل میتونید علی ضیا رو میبینید...
من که نمیتنم...
قول میدم وقتی برگشتم براتون همه ی عکسارو بزارم ...
من ایشالله ۳برمیگردم...
توروخدا منو تنها نذارید...
بیاید پیشم...
قبل از رفتنم بیاید باهم توی روزای آخر سال ۹۱یادی از روزای پرشوروذوق نمیروز بندازیم:


























یادش بخیر...
اینم آخرین نوشته ی داداش مون توی سال ۹۱:
این خاصیت گردی زمین است.از هر سمتی بچرخانیش باز برمی گردد سر جای اولش.زمین آنقدر چرخید تا رسید به سال91،سال عجیبی بود.
از هر جهت که فکر کنیم سالی بود بس عجیب.
ابتدای سال در خانه کاشان مثل همیشه آغاز شد،
روزهای بعد را در بندرعباس ادامه دادم،شهری با مردمانی بی نظیر،
کنار خلیج همیشه فارس...14فروردین باز هم تهران،روزهای عید دیدنی تازه برایم آغاز شد
.چند روزی که گذشت به دلایلی که گفتنی نیست با علی زاهدی تصمیم گرفتیم
پیش تولید نیمروز91 را آغاز کنیم.
نیمروز با اتاق فکرهای زیاد آغاز شد،تیتراژها
با صدای شهرام شکوهی و بهنام صفوی ساخته شد،مهمان ها دعوت شدند اما...اما نشد،من با علی زاهدی کار دیگری را برعهده گرفتیم،کاری سخت از پس روزهای سخت،روزهایی که دوستانم را بیشتر شناختم و دوستانی تازه پیداکردم.عده ای تنهایم گذاشتند،عده ای از سر منفعت ماندند و بعدها خودشان را نشان دادندو عده ای همراه بودند و هستند.روزهای سخت سنگ صبورم علی زاهدی بود.
... باز برای برنامه ای دیگر تیتراژ ها ساخته شد.این بار بنیامین بهادری و رضاصادقی که هنوز شرمنده او هستم و بنیامین که با مهر هرچه تمام تر پای من ایستاد.روزهای سخت گذشتند و من فکر می کردم از این سخت تر مگر می شود؟!
یک هفته از عید فطر نگذشته بود که پدرم سکته کرد و من تازه فهمیدم سخت ترین روزها و دقایقم همین دیدن بیماری پدر است.
شب های بیمارستان تا صبح بیدار ماندن و روزگاری که بر من عجیب بود.
پدرم آرام تر که شد باز پیشنهاد نیمروز سر زبان ها افتاد.من حالم خوب نبود و عده ای تلاش می کردند مرا به حاشیه ببرند...
باز تنها سنگ صبورم علی زاهدی بود و دوستی که باهم قرار گذاشتیم فاش نشود آنچه میان ماست.یادم هست روز تولدم بیش از 3بار کل بلوار آفریقا را بالا پایین رفتم،دنیا روی سرم خراب شده بود،مگر می شود در این حد نامردی؟
انگیزه ای برایم نبود و باز علی زاهدی آرامم می کرد.روزی که علی زاهدی دوباره پیشنهاد نیمروز را به من داد یادم هست،اما نیمروز قرار نبود بشود...
و ویتامین3 11آذر ماه شروع شد.برنامه ای که سبکی متفاوت در اجرا و برنامه سازی به همراه داشت و تلاش این بود حال مردم را خوب کند.
ویتامین3 دیده شد و مت به لطف خدا و نگاه مهربان مردم بالیدم.همه چیز دست به دست هم داد تا تایم صبح شبکه3 انتخاب اول مردم شود مثل زمان ظهر سال90.
حالا فکر میکنم من دلم برای شیراز تنگ شده،برای بامداد چهارشنبه های رادیو،برای...
اما خوشحالم،خوشحال چون با یک کار تیمی و استقامت در مقابل مشکلات ویتامین3 صبح مردم شده ایم...
سال91 عجیب بود،نه تنها به خاطر سختی هایش یا دلتنگی هایش...بلکه کلی اتفاق عجیب نگفتنی افتاد...حال پراید در سال91 پرسیدن دارد...
ولی من فکر می کنم آجیل شب عید و گرانی قبل از عید باید راهی باشد برای نزدیک شدن آدم ها بهم،برای رفاقت بیشتر،برای همدلی ما و نزدیک شدن به خدا.
92/1/1 روز جدیدیست ،به امید سالی پر لبخند برای مردم عزیز تر از جانم
علی ضیا

خدافظی توی سال ۹۱...
خدافظ دوستای من حلالم کنید..